.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد

 

.: Mahsa :.

یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

 
 

                                دختر کبريت فروش...                                                                                                                                                                   مثل اسکيموها شدم،حسابی لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون که بيام دانشگاه.تو فاصله خونه تا وقتی که سوار ماشين بشم مدام زير لب غر ميزدم که آخه انصافه من تو اين هوای سرد از خونه بيام بيرون؟...

آدمای توی اتو بوس حسابی حوصلمو سر برده بودن،گفتم يه کم جلوتر پياده شم بقيه راه رو پياده برم ... نميدونم چند نفرو ديدم که کنار خيابون از سرما مچاله شده بودن،نمی تونستم بفهمم از سرما خوابشون برده يا از خستگی يا از...،شايدم اصلا خواب نيستن فقط چشماشونو بستن تا آدمای توی خيابونو نبينن.نزديک پل که رسيدم ديدم يکيشون داره با دقت گونی هايی رو که روش انداخته بود تا می کنه.عجيب بود،وايستادم ببينم ميخواد چيکار کنه...راه افتاد به طرف زير پل،معلوم بود که مقصدش مشخصه.اون   گونی هارو يه جايی زير پل قايم کردو رفت...

کنار شومينه نشسته بودوروی صندلی تاب می خورد،داشت ازپشت شيشه برف رو تماشا ميکرد،با يه چايی گرم... اين پنجره رو بازش کن تا يه کم هوا عوض شه،خفه شديم بابا!...

عجب قصه ای بود قصه ی دخترک کبريت فروش...

حالا روزی چند تا از اين دخترکا وپسرکا رو می بينی که فال حافظ دستشونه و تو دنيای خودشون سير می کنن...کاش می دونست يکی از همين دخترکا زير پنجره نشسته و تودلش دعا می کنه که کاش يه کم بيشتر بذارن هوا عوض شه،آخه اون حتی کبريتم نداره تا توی خيالش...

بابا اين پنجره رو کی باز گذاشته؟!يخ کرديم!ببندش،درجه شومينه رو هم ببربالا!...

ای بابا آخه اين انصافه؟من تو اين هوای سرد از خونه بيام بيرون... .

 

 

 
 

E&S&m توسط :.

.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

Desigen by Pedram