Mahsa

به ملاقات آمدم؛ ببین که دل سپرده داری...

یه پیرهن سفید قشنگ پوشیده بودم؛ تا چشم کار می کرد آدما بودن با لباسای سفید. یه جای خیلی بزرگ بود

من گریه می کردم نمی دونم چرا ولی حالم خیلی خوب بود. همش داشتم دنبال یه جایی می گشتم؛ آخرش یکی دستمو گرفت گفت دنبالم بیا...

حیف چه زود بیدار شدم؛ خواب خوبی بودم

کاشکی یه روز از صافی تو رد بشم

/ 0 نظر / 7 بازدید